جواب سئوالات درباره زندگی و خداوند
 شروع (خانه) مسائل زندگی رهايي از اختلال در تغذيه
بسياري از مردان و زنان نميدانند كه علت وجود بي نظمي در تغذيه چيست و چگونه ميتوانند در اين خصوص از خدا كمك بگيرند. در اينجا اطلاعاتي دربارة بي نظمي در تغذيه خواهيد خواند، بنابراين شما نيز ميتوانيد به آزادي دست يابيد . . .

به نوشتة سوزان برودول (به همراهي كيم بوبالو)

0 من به مدت 13 سال با دانشجويان دانشكده كار كرده ام. در محوطة دانشگاه و انجمن هاي خيرية بانوان با زناني صحبت كرده ام كه با اختلال تغذيه و تناسب اندام خود در ستيز و كشمكش هستند. امروزه اين موضوع طيف وسيعي از فرهنگ زنان ما را به خود اختصاص داده است. خود من نيز زماني با اختلال تغذيه در جدال و ستيز بودم، اما حالا ديگر اينطور نيست.

اجازه دهيد مطلب را با ذكر تجربة دو نفر از دوستانم شروع كنم:

برندا: هر صبح يكشنبه كه برندا در اتاق ناهارخوري پيراشكيها را ميخورد همة ما به آرامي به جاي ديگري نگاه ميكرديم. گمان ميكنم كه او فكر ميكرد هيچكس متوجه نميشود كه او چند تا پيراشكي ميخورد و يا وقتي كه اتاق ناهارخوري را ترك ميكرد و بعد از نيم ساعت باز بر ميگشت و وانمود ميكرد كه براي بار اول براي صرف صبحانه داخل اتاق شده است كسي نميفهمد. همة ما ميدانستيم كه او به مدت دو يا سه ساعت مشغول خوردن پيراشكي است و واقعاً عاشق پيراشكي است. يك شب منتظر بودم تا داخل حمام طبقة پايين شوم كه درست در كنار اتاق مطالعه قرار داشت. همانطور كه ايستاده بودم ميتوانستم صداي خش- خش باز شدن پاكت چيپس را بشنوم. حدس زدم كه بايد برندا باشد . . . او جشن گرفته بود. من خودم مدتي به بي اشتهايي گرايش پيدا كرده بودم بنابراين ميدانستم كه برندا مشكل دارد. اما نميدانستم در اينباره چكار بايد بكنم، بنابراين هيچ كاري نكردم. با خود فكر كردم: «خوب، اشخاص زيادي اين كار را ميكنند و اين ربطي به من ندارد كه در زندگي خصوصي شخص ديگري دخالت كنم.» علاوه بر اين نميخواستم دوستي خود را با برندا از دست بدهم. اين برايم خيلي مهم بود.

جودي: واضح بود كه جودي دارد وزن كم ميكند. او ظاهراً عالي به نظر ميآمد ولي من متوجه شدم كه او واقعاً دارد لاغر ميشود، مخصوصاً وقتي كه شلوار كوتاه ميپوشيد. او به قدري لاغر شده بود كه حتي ميتوانستيد استخوانهاي او را هم ببينيد. در اين مورد از او سوال كردم و جودي گفت كه تحت استرس و فشار است و به اين دليل كمي وزن كم كرده است اما گفت كه حالش خوب است. متوجه شدم كه او روزي دو بار، و هر بار به مدت دو يا سه ساعت در سالن ورزش است. هر وقت كه موقع شام ميشد و همة ما براي خوردن شام آماده ميشديم، جودي مشغول مطالعه بود و اظهار ميكرد كه قبلاً در اتاقش چيزي خورده است. به عنوان دوستان جودي به اين نتيجه رسيديم كه همة ما مدتي رژيم گرفته ايم و بعد دوباره به وزن اول خود برگشته ايم. بنابراين جاي نگراني نبود. ما نميدانستيم كه جودي داشت عملاً خود را از بين ميبرد و نزديك بود بميرد.

ممكن است شما نيز كسي را بشناسيد كه با اختلال در تغذيه دست و پنجه نرم ميكند و يا شايد نگران هستيد كه شايد خود شما دچار بي نظمي در تغذيه باشيد. امروزه اين موضوع در دانشگاه ها بسيار رايج است. شايد در اين فكر هستيد كه براي درمان اين اختلال كمك بجوييد. اگر فكر ميكنيد كه با اختلال تغذيه در حال ستيز هستيد، مايلم بدانيد راهي وجود دارد كه احساس كنيد از اين اختلال رهايي پيدا كردهايد و بدانيد كه معناي واقعي محبت و پذيرفته شدن چيست. اگر جستجوي شما براي مورد تحسين واقع شدن و كنترل كردن خود باعث شده است تا به هر قيمتي حاضر شويد خود را لاغر كنيد (خواه از طريق بالا آوردن آنچه خورده ايد و يا از طريق نخوردن غذا) مايلم بدانيد كه راه بهتري هم وجود دارد كه بعداً توضيح خواهم داد. اول از همه ميخواهم به شما كمك كنم تا متوجه شويد كه مفهوم بي نظمي در تغذيه چيست.

اولين قدم براي درمان اختلال در تغذيه: دانستن اين كه منظور از اختلال در تغذيه چيست

دو طبقه بندي عمده وجود دارد: بي اشتهايي و پراشتهايي. اين دو طبقه بندي بيشتر در ميان زناني كه فعاليتهايي بارز و از نوع فوق برجسته انجام ميدهند ديده ميشود. مانند كساني كه بصورت حرفهاي به عنوان رقاص بالت، ژيمناست و مدل سرگرم كار هستند. اما هر كسي ممكن است به آن مبتلا شود. معمولاً اين مشكل در دورة بلوغ و يا سنين اولية بزرگسالي رشد و پرورش مييابد. اغلب اين مشكل در جريان تحولاتي آغاز ميشود كه مربوط به استقلال يافتن فرد است، مانند ترك كردن خانه براي رفتن به دانشكده، و يا زماني كه در نقطة اوج استرس قرار گرفته ايد و روزنة ديگري جهت رهايي از تضاد و بحرانهاي احساسي وجود ندارد. ممكن است اين حالات هنگام جدايي از دوست پسر و يا همسر به سرعت در شخص پديدار شود. مردان نيز ممكن است دچار اختلال در تغذيه شوند مخصوصاً كشتي گيرها و يا دوندگان دو استقامت و يا كساني كه داشتن وزن كم برايشان مزيت باشد. اما عموماً مشكل در زنان ديده ميشود.

كمك در خصوص اختلال در تغذيه: دانستن مفهوم بي اشتهايي

  1. امتناع از حفظ كردن وزن طبيعي. معمولاً وزن آنها حداقل 15 درصد زير حد طبيعي است. براي مثال اگر قد شما 160 سانتيمتر و وزن شما 49 كيلوگرم باشد، پس وزن شما 15 درصد از حد طبيعي خود كه بايستي 57 كيلوگرم باشد كمتر است. لاغري شما لزوماً به اين معنا نيست كه شما دچار بي اشتهايي هستيد. وراثت نيز در اين بين نقش دارد.

  2. وحشت شديد از اضافه وزن و چاقي. تقريباً همة نوجوانان اين وحشت را دارند. شايد تمرينهاي ورزشي زياد، حتي فعاليت بيش از اندازه نيز وجود داشته باشد. (من عادت داشتم تا ايستاده مطالعه كنم چون بيشتر از حالت نشسته كالري ميسوزاندم.) اغلب، تمرينهاي ورزشي شديد، در حد افراط نيز انجام ميشود. بعضي اوقات تمرينهاي روزانه ساعتها به طول ميانجامد و بيش از يك بار در طول روز به تمرينهاي ورزشي پرداخته ميشود.

  3. تصويري بد شكل از اندام خود. شخص خود را چاق ميبيند، اگرچه او مطابق با نمودارهاي وزن و غيره، حتي كمبود وزن هم دارد.

  4. نبود حداقل سه دورة متوالي قاعدگي. (اين عارضه اي است كه در ورزشكاران نيز وجود دارد و لزوماً ارتباطي با بياشتهايي ندارد.)

  5. زماني كه اختلال در تغذيه شدت ميگيرد و گرسنگي تا حد مرگ ميرسد، افسردگي و بيعلاقگي نيز پديدار ميشود.

بسياري از افراد يك يا تعدادي از اين علائم را در خود دارند. در اينصورت تشخيص داده ميشود كه شما مبتلا به اختلال در تغذيه هستيد. آخرين معيار در تشخيص اين است كه ببينيم آيا آن خانم در مدت دو هفته به وزنش اضافه ميشود يا خير (معمولاً اين كار زير نظر يك پزشك انجام ميگيرد).

كمك در خصوص اختلال در تغذيه: دانستن مفهوم پراشتهايي

0 پراشتهايي اينگونه توصيف ميشود:

  1. تمايل زياد به خوردن، فراتر از حد سير شدن. (اغلب مردم زماني كه رژيم غذايي ميگيرند و محدوديت غذايي دارند اين تمايل در آنها بوجود ميآيد.)

  2. عدم كنترل در خوردن غذا. معمولاً بيبند و باري در خوردن بصورت مخفي انجام ميگيرد. بعضي اوقات اشخاص خود را در خوابيدن آزاد ميگذارند. يك بي بند و باري ممكن است بين 1000 تا 60000 كالري را به همراه داشته باشد.

  3. يك شخص مرتب روزه ميگيرد، تمرينات ورزشي انجام ميدهد، استفراغ ميكند و قرصهاي ضد يبوست استفاده ميكند (بعضيها روزانه 20 - 40 عدد از اين قرصها را استفاده ميكنند). اما قرصهاي ضد يبوست فقط در قسمت تحتاني معده و روده عمل ميكنند؛ در حالي كه غذا در قسمت فوقاني معده و روده جذب ميشود. قرصهاي ضد يبوست باعث از دست رفتن آب بدن شده و شكم را صاف ميكنند اما پس از آن شكم مجدداً برجسته شده و به حالت اوليه بر ميگردد و همچنين تورم و يبوست نيز به همراه ميآورد.

  4. به دليل پرخوري و روزه گرفتن، نوسان وزني به ميزان بيش از 5 كيلوگرم به وجود ميآيد، بنابراين شخص ممكن است اضافه وزن يا كمبود وزن داشته و يا داراي وزني طبيعي باشد.

هيچكس نميخواهد براي كنترل مقدار غذاي خود هر روز استفراغ كند. اغلب اوقات شخص هر چند وقت يك بار اين كار را انجام ميدهد. بيشتر وقتها استفاده از اين روش بعد از يك مهماني و يا بعد از صرف يك شام مفصل در بيرون از خانه شروع ميشود. سپس عدم كنترل در خوردن غذا باعث ميشود تا اين عمل بيشتر تكرار شود، و قبل از اينكه متوجه شويد روزي دو يا سه مرتبه عمل پاكسازي را انجام ميدهيد.

وقتي مقدار غذاي مصرفي به ميزان زياد كاهش مييابد اين امكان وجود دارد كه بي اشتهايي به جايي برسد كه عملاً بدن در مقابل غذا از خود واكنش نشان دهد. ديگر بيش از اين شخص قادر نيست گرسنگي خود را فرو نشاند و لذا در مقادير كوچك شروع به خوردن ميكند، سپس اين مقادير به تدريج بيشتر ميشود. بالاخره شخص به طور نامحدود غذا ميخورد و از روشهاي پاكسازي استفاده ميكند.

چرا كمك گرفتن و يا مداواي اختلال در تغذيه مهم است:

آمار نشان ميدهد كه در بين كساني كه دچار بي اشتهايي هستند، 15 - 20% مرگ و مير وجود دارد. وقتي مبتلا به بي اشتهايي هستيد، يعني داريد با گرسنگي دادن به خود عملاً خودكشي ميكنيد و مغز و قلب ممكن است كوچك شده و باعث بروز مشكلات عمدهاي براي شما شود.

خانمي كه مبتلا به پراشتهايي است ممكن است وزن طبيعي خود را حفظ كند، بنابراين اينگونه فكر ميكند كه هيچ خطري وجود ندارد. اما زماني كه استفراغ تبديل به يك عادت شود ممكن است باعث ايجاد عدم تعادل در الكتروليت، ضربان قلب نامنظم، ايست قلبي، كم شدن آب بدن، پوسيدگي دندان، خونريزي داخلي، پارگي معده، پارگي رگهاي خوني صورت، صدمه به كليه ها و غيره شود. دانشجوي ارشد دانشكده اي را ميشناسم كه در دوران دبيرستان مبتلا به پراشتهايي بود و به همين خاطر صداي او براي هميشه آسيب ديد.

بي اشتهايي و پراشتهايي آهسته ترين نوع خودكشي است كه كسي ميتواند به آن دست بزند.

دانستن دلايل اختلال در تغذيه كمك كننده است

عوامل زيادي دست به دست هم ميدهند تا شخصي دچار اختلال در تغذيه شود:

1) جامعة ما بر خصوصيات فيزيكي تاكيد ميكند. به ما گفته ميشود كه لاغري براي موفقيت اجتماعي، موفقيت در روابط جنسي و حتي موفقيت شغلي امري حياتي است.

2) روابط خانوادگي ما. هنگامي كه شخصي در خانواده دچار اختلال در تغذيه ميشود، نشانة آن است كه مشكلي وجود دارد. اين مشكل منحصر به آن شخص بخصوص نيست بلكه شامل كل خانواده ميشود. احتمالات بسياري وجود دارد. ممكن است خانواده تمركز زيادي بر ظاهر داشته باشد. ممكن است خانواده اين اجازة را نميدهد تا افراد خانواده احساسات خود را بروز دهند، بخصوص احساس خشم. اغلب يكي از والدين و يا هر دوي آنها بيش از اندازه در زندگي فرزند خود دخالت ميكنند. در حالي كه فرزندان رشد ميكنند شايد خلوتي را كه لازم دارند در اختيارشان قرار نميدهند. برخي مواقع به علت الكلي بودن و يا بدرفتاري شديد والدين، خانواده در يك موقعيت پر هرج و مرج كامل قرار ميگيرد و احساس ناامني و تزلزل موجود غير قابل تصور است. بنابراين كودك براي دست يابي به يك منبع تسلي بخش و محافظت به غذا روي ميآورد.

3) سومين فاكتوري كه بي اشتهايي و پراشتهايي را تحت تاثير قرار ميدهد مربوط به خصوصيات شخصيتي فرد است. كساني كه دچار بي اشتهايي و يا پراشتهايي هستند افرادي با گرايش به كمال و بلندپروازي ميباشند. اين اشخاص دركي والا از اخلاقيات و معنويات دارند. اغلب اوقات آنها بچه هايي نمونه و فروتن هستند. آنها نسبت به ارزشهاي خود اطمينان ندارند و همواره فكر ميكنند كه بايد شايستگي و كفايت خود را به ديگران ثابت كنند.

در اينجا ميبينيم كه خانمي اين موضوع را چگونه بيان ميكند: «من اين مشكل دائمي را در ارتباط با اشتها دارم كه قبلاً هرگز متوجه آن نشده بودم. اين وضعيت زماني پيش ميآيد كه من دربارة «آنها» نگران ميشوم. من نميدانم «آنها» چه كساني هستند، اما نگران هستم كه مبادا «آنها» متوجه شوند كه من واقعاً چه هستم، و بدانند كه من يك شخص بالغ و بزرگسال نيستم، بلكه كودكي نامطمئن هستم. به نظر ميآيد وقتي در مورد خود احساس ضعف و تزلزل ميكنم زماني است كه شروع به پرخوري ميكنم.»

همة ما ممكن است بتوانيم مواردي را نقل كنيم كه چنين احساساتي را داشته ايم، اما شخصي كه دچار اختلال در تغذيه ميباشد اين موضوع را با شدت بيشتر و به دفعات بيشتري تجربه ميكند. او سعي ميكند تا كنترل همه چيز را در دست بگيرد اما از اين هراس دارد كه شايد نتواند اين كار را انجام دهد. او در مورد ظاهر خود، استعدادهاي خود و تواناييهاي خود ترديد دارد و احساس ميكند كه فقط قادر است از عهدة وزن بدن خويش بر آيد.

داستان من در رابطه با درمان و دريافت كمك در خصوص اختلال در تغذيه:

اكنون كه همة اين مطالب را براي شما توضيح دادم اجازه دهيد تا داستان خود را با شما در ميان بگذارم. من در خانه اي بزرگ شده ام كه در ظاهر كامل و بي نقص به نظر ميرسيد. ما ثروتمند بوديم، در آن زمان يكي از بزرگترين خانه ها را داشتيم، براي تعطيلات به كشورهاي خارجي سفر ميكرديم و به نظر ميآمد كه خوشحال هستيم. اما در باطن ما اصلاً يك خانوادة خوشحال نبوديم. پدرم يك معتاد به كار بود و زياد سفر ميكرد و در ضمن الكلي نيز بود. محيط خانة ما هرگز قابل پيش بيني نبود و اگرچه تمامي چيزهاي مادي را كه ميخواستم در اختيار داشتم، اما از جانب پدرم محبت و پذيرشي در بين نبود. زماني كه سن كمي داشتم ياد گرفتم كه به پدرم اعتماد نكنم و به او وابسته نباشم چون او هميشه باعث نا اميدي من ميشد. پدرم ميگفت: «عزيزم، قول ميدهم امشب حتماً براي شام خانه باشم.» و باز شبي ديگر سپري ميشد و من به رختخواب ميرفتم بدون اينكه او را ببينم. پدرم ميگفت: «البته، قول ميدهم تا براي تماشاي نمايش تو با اولين پرواز خودم را برسانم. به من اعتماد كن. به هيچ قيمتي حاضر نيستم نمايش تو را از دست بدهم.» و وقتي كه در بين تماشاچيان به دنبال پدرم ميگشتم و صورتهاي حاضرين را بررسي ميكردم، او در ميان تماشاچيان نبود.

براي پدرم شكل و ظاهر و مقام اهميت زيادي داشت . . . اينكه ظاهر شما چگونه بود، چه لباسي ميپوشيديد، چه جور خانه اي داشتيد، چه اتومبيلي سوار ميشديد، چقدر پول داشتيد و غيره و غيره. بنابراين از سنين خيلي كم، من ياد گرفتم كه مهم نيست در باطن چه هستيد، آنچه كه مهمترين است چيزي است كه در ظاهر به نظر ميرسد.

0 چون پدرم يك الكلي بود، محيط خانة ما هميشه غير قابل پيش بيني و بي ثبات بود. ما هرگز نميدانستيم كه وقتي او به خانه ميآيد آيا سر حال است يا مست؛ نميدانستيم كه آيا شب قرار است با صداي داد و فرياد او از خواب بيدار شويم و يا قرار است پليس به در خانه ما بيايد؛ و يا اينكه صبح كه از خواب بلند ميشويم آيا او باز هم رفته است و تا نيمه هاي شب بر نميگردد.

من خيلي دلم ميخواست تا مورد قبول و محبت پدرم واقع شوم، اما هرگز اين احساس را تجربه نميكردم. بنابراين تصميم گرفتم كه خوب باشم، نمرات خوب بگيرم و دست به هر كاري ميزنم در آن كار بهترين باشم . . . ولي تنها چيزي كه از زبان پدرم ميشنيدم اين بود: «آفرين عزيزم، حالا ديگر بايد بروم. بعداً مي بينمت.»

يك شب وقتي با صداي مشاجرة پدر و مادرم از خواب پريدم احساس كردم كه زندگي ام متلاشي شد. پدرم با زن ديگري رابطه داشت و مادرم او را تهديد ميكرد كه از او طلاق خواهد گرفت. من وحشت زده، تنها و خيلي ترسيده بودم. به چه كسي ميتوانستم روي بياورم؟ در خانة ما مرسوم بود كه هر اتفاقي كه در خانه ميافتاد همانجا ميماند و كسي دربارة آن حرفي نميزد. ما بايستي ظاهر خود را حفظ ميكرديم.

من به تدريج از درون نابود شدم. ظاهراً خوب به نظر ميرسيدم اما به تدريج منزوي شدم و به يك دنياي دروني پناه بردم. يك دوگانگي در زندگي ام وجود داشت . . . كسي كه تظاهر ميكردم هستم، و آنچه كه واقعاً در درون خود فكر و احساس ميكردم. اين دو در دو قطب مخالف يكديگر بودند. روي هم رفته در ظاهر خوب به نظر ميآمدم، جمع و جور، خوش مشرب و اجتماعي، نمرات خوبي ميگرفتم و از عهدة انجام هر كاري به خوبي بر ميآمدم، اما در باطن وحشتزده، تنها، گيج، هراسناك و خشمگين بودم.

اغلب اوقات هنگام مشاجرة والدينم از راه ميرسيدم و در اتاقم پنهان شده و تلويزيون تماشا ميكردم با اين اميد كه كسي متوجه نشود آنجا هستم. كسي متوجه اين موضوع نبود كه من مدت زمان زيادي را آنجا سپري ميكنم. مادرم فقط سعي ميكرد تا به نحوي به بقاي خود ادامه دهد.

در حالي كه درون اتاقم بودم، براي خودم يك دنياي ساختگي خلق كردم. تلويزيون مرا كنترل ميكرد. در تخيلات و روياهايم، خودم را به جاي مردم و خانه هايي تصور ميكردم كه در تلويزيون ميديدم. به مرور احساس كردم كه دلم ميخواهد يكي از آنها باشم و شبيه آنها شوم. اين آگاهانه نبود و خود به خود اتفاق افتاد؛ و دنياي ساختگي من آغاز شد. به تدريج از همه كس و همه چيز فاصله گرفتم. نمراتم عالي بود (بيست تمام) و هيچ وقت تمرد نميكردم، بنابراين والدينم كاري به من نداشتند.

در آن زمان بود كه بدترين روز زندگي ام فرا رسيد. والدينم به من و خواهرم گفتند كه ميخواهند از هم جدا شوند. با خودم فكر كردم كه حتماً ميميرم. مادرم پرونده سازي ميكرد و پدرم به شدت عصباني بود. پدرم به ما گفت كه مادرم زندگي او و ما را نابود ساخته است و ما هرگز پول كافي نخواهيم داشت تا بتوانيم غذا بخوريم و در خانه زندگي كنيم. ما در خيابانها زندگي خواهيم كرد و بايستي ادامة تحصيل را هم فراموش كنيم. من به شدت وحشت زده و ترسيده بودم. آنچه كه اتفاق ميافتاد از كنترل من خارج بود.

در آن زمان 15 سال داشتم و به تدريج داشتم «چاق ميشدم»، اگر متوجه منظورم ميشويد. همة دوستانم دربارة رژيم گرفتن و تمرينات ورزشي صحبت ميكردند و چرا كه نه، من نيز احتياج به رژيم و ورزش داشتم. اما ورزش براي من تبديل به يك وسواس و راهي براي فرار از مشكلاتم شد. ابتدا هر روز صبح 30 دقيقه ورزش ميكردم، سپس يك ساعت، بعد چند ساعت در روز و بالاخره هر ساعتي كه در خانه بودم ورزش ميكردم. طوري شد كه ديگر نميتوانستم بيحركت در كلاس بنشينم. در حالي كه در كلاس نشسته بودم فكر ميكردم كه اگر پاهايم را آهسته تكان دهم ميتوانم چند كالري بسوزانم و راه طولاني را براي رفتن به كلاس انتخاب ميكردم و از اين قبيل كارها. خوردن صبحانه را حذف كردم و وزنم به تدريج كم شد. كم - كم اطرافيانم متوجه شده و به من ميگفتند: «واي، تو وزن كم كردي. فوق العاده شدي!» احساسي عالي داشتم! با خودم فكر كردم كه شايد حالا محبوب و مورد پسند ديگران واقع خواهم شد و ديگر از درون احساس ناراحتي نخواهم كرد. بنابراين بيشتر تمرينات ورزشي ميكردم و ديگر ناهار هم نميخوردم، و بعد از مدتي خوردن شام را هم حذف كردم. روز خود را تنها با چند صد كالري ميگذراندم.

ابتدا دو كيلو وزن كم كردم و سپس چهار كيلو، و بعد شش كيلو و بعد هشت كيلو. روزي 5 - 7 ساعت نيز تمرينات ورزشي ميكردم. روند فيزيكي كاهش وزن ديگر لذت بخش نبود. ديگر قادر نبودم بر روي چيزي بجز اين كه چقدر غذا خورده ام تمركز كنم. چند كالري مصرف كرده ام؟ چند كالري سوزانده ام؟ چطور ميتوانم از خوردن ناهار و شام اجتناب كنم؟ قادر نبودم اين روند را متوقف كنم و حتي بيش از پيش احساس ميكردم كه همه چيز از كنترل من خارج است. من خيلي تنها بودم، هيچ امنيتي نداشتم، هيچ چيز در زندگي ام تحت كنترل من نبود. بنابراين آنچه كه در ابتدا مسئله هاي كوچك و بيضرر بود، تبديل به يك وسواس شد و بر من تسلط يافت. در ماه دسامبر آن سال وزن من 52 كيلو بود. در ماه مي، وزن من به حدود 30 كيلو رسيد و واقعاً معجزه بود كه هنوز زنده بودم. اما باز به نظر خودم هنوز چاق بودم و لازم بود تا سه كيلوي ديگر هم وزن كم كنم تا به اين ترتيب بتوانم احساس خوشحالي كنم و از خودم خوشم بيايد و ديگران هم از من خوششان بيايد.

درمان استاندارد اختلال در تغذيه

به مدت سه ماه در يك كلينيك بستري شدم. تا سر حد جنون عصباني بودم. از والدينم و از تمامي پزشكهايي كه مرا به اين كلينيك فرستاده بودند متنفر بودم. آنها هيچ حقي نداشتند تا زندگي من را كنترل كنند، به آنها نشان خواهم داد، من از اينجا خارج خواهم شد . . . دختر خوبي باش! پس هر كاري كه آنها از من ميخواهند انجام خواهم داد و از اينجا بيرون خواهم آمد و باز كنترل در دست من خواهد بود و باز لاغر خواهم شد. به آنها اجازه نخواهم داد مرا چاق كنند.

بنابراين همين كار را كردم. نقش بازي كردم و بيرون آمدم. در طول مدتي كه در كلينيك بودم در جلسات مشاورة شخصي و خانوادگي زيادي شركت كردم. از اين جلسات چيزهايي ياد گرفتم اما نه به اندازهاي كه بتواند تمامي مشكلاتم را حل كند. مشاوران براي كمك به من چيزي خارج از شخص خودم را عرضه نميكردند، چيزي كه بتواند به من كمك كند تا از الگوها و دردهايي كه داشتم رهايي يابم.

از كلينيك خارج شدم و به تدريج به مسير قبلي خود برگشتم. بي اشتهايي يكي از چيزهايي است كه به سختي ميتوان بر آن غلبه يافت. اغلب مردم به دليل بي اشتهايي ميميرند و يا در مرز خطر زندگي ميكنند. در حقيقت من همراه 14 دختر و پسر ديگر در آن كلينيك بودم؛ و سه سال پس از اين كه از كلينيك خارج شدم تنها كسي بودم كه زنده مانده بود، بقيه همه يا به دليل اختلال در تغذيه و يا به دليل خودكشي مرده بودند.

جايي كه من براي درمان اختلال در تغذيه كمك واقعي را يافتم:

0

من به نقطه اي رسيده بودم كه متوجه شدم وقتي به تنهايي ميخواهم كارها را انجام دهم نميتوانم به خوبي از عهدة انجام آنها برآيم و نتيجة بسيار ناقصي به دست ميآيد. يادم ميآيد يك شب به قدري از دست خودم و زندگي ام بيزار بودم كه در حضور خدا گريه كردم. به خدا گفتم كه چه احساسي دارم، و در دعا از او درخواست كردم تا به من كمك كند. مطمئن نيستم كه به چه دليل در اين مرحله به خدا روي آوردم، اما فكر ميكنم در اعماق وجودم ميدانستم كه هيچ چيز ديگري كارساز نخواهد بود. ميدانستم كه به اندازة كافي قدرت ندارم از عهدة اين مشكل برآيم و هيچكس ديگري نيز قادر نيست حالم را خوب كند و يا مرا دوست داشته باشد. سالها با مشكلات تغذيه، ناامنيها و تنهاييها در ستيز و كشمكش بوده و به آخر خط رسيده بودم.

روانشناسها و پزشكان قادرند به ما كمك كنند تا از لحاظ احساسي و جسمي شفا يابيم. اما بعد ديگري نيز وجود دارد كه آنها اين بعد را ناديده ميگيرند، و آن بعد معنوي است. الكليها و اشخاص ديگري كه بهبود يافته اند قادرند به شما بگويند كه علم روانشناسي بدون حضور خدا نميتواند كاري را به پيش ببرد. من به خوبي ميدانم كه اگر امروز زنده هستم دليلش فقط اين است كه خداي عالم هستي، و پسرش عيسي مسيح را شناخته ام. اجازه دهيد به طور خلاصه براي شما بگويم كه اين موضوع چگونه به من كمك كرد تا بتوانم امروز جايي باشم كه اكنون هستم.

به محض اينكه به خدا روي آوردم به تدريج همه چيز شروع به تغيير نمود. هنوز هم با مشكلات تغذيه، تمرينات ورزشي و غيره در جدال بودم، ولي در عين حال درونم آرامشي را احساس ميكردم كه قبلاً هرگز تجربه نكرده بودم. مطالعة كتاب مقدس و دعا را آغاز كردم و به خدا گفتم كه چه احساسي دارم. من دربارة محبت، پذيرش و بخشش خداوند چيزهاي زيادي آموختم و متوجه شدم كه او يگانه كسي است كه قادر است پوچي درون مرا پر سازد. دانستم كه خدا موجودي ترسناك نيست كه جايي در اطراف ما باشد، بلكه او يك خداي شخصي است كه عاشق من است و مرا دوست دارد. من آموختم كه كنترل همه چيز در دستان اوست و براي كساني كه او را دوست دارند همه چيز براي خيريت آنها در كار است. نيازي نبود كه من كنترل چيزي را در دست بگيرم، او كنترل همه چيز را در دست داشت و من قادر بودم آسايش و آرامش يابم.

اين فرآيند براي من به مدت ده سال به طول انجاميد. مشاوره و رشد روحاني مرا از اعماق تاريكيها و مرگ رهايي بخشيده و خداوند آزادي و نجات را برايم به ارمغان آورد.

خداوند بزرگترين منبع كمك به من و مداواي من در خصوص اختلال در تغذيه و زندگي ام شد

من سالهاي زيادي در كشمكش بودم، اما هر چه بيشتر دربارة خدا، محبت و پذيرش وي مطلب ميآموختم، تغييرات بيشتري در من شكل ميگرفت و كمتر به دنبال غذا، ورزش و يا كساني ميگشتم كه مرا دوست داشته باشند و مرا بپذيرند. اين موضوع بسيار مضحك بود چون طوري بزرگ شده بودم كه از خدا بيزار بودم و نسبت به او تنفر داشتم. بنابراين سپردن زندگي در دستان خدا و دوست داشتن او براي كسي مثل من تغييري بنيادي به حساب ميآمد. اما تصميمي كه در سن 17 سالگي گرفتم اساساً مسير زندگيام را عوض كرد. من ميدانم كه اگر به خدا ايمان نداشتم امروز زنده نبودم.

اكنون ديگر با اختلال تغذيه در جدال نيستم. آيه هائي در كتاب مقدس وجود دارد كه ميگويد: «حقيقت شما را آزاد خواهد ساخت.» و حقيقت خدا و كلام وي مرا آزاد ساخت. زمان زيادي طول كشيد، اشكهاي زيادي ريختم و تلاش زيادي كردم؛ اما حالا ميتوانم تمرينات ورزشي انجام دهم بدون اينكه وسواس داشته باشم. حالا ميتوانم با آزادي غذا بخورم بدون اينكه در فكر يا نگران كالريها باشم. اكنون ميدانم كه چه چيزي قادر است مرا به سوي الگوهاي قبلي بكشاند، و در عين حال ميدانم كه چگونه آن را تشخيص دهم و به جاي اينكه به خوردن و يا پنهان شدن پناه آورم، بايد نزد چه كسي بروم. من دائماً بايد اين موضوع را به خود يادآوري كنم كه مبناي اين امنيت و ارزش شخصي، به كارهاي من بستگي ندارد و يا اينكه چه قيافه اي دارم . . . بلكه مبناي آن مربوط به اين است كه خدا دربارة من چه فكر ميكند.

حالا عاشق زندگي هستم! دوستان زيادي دارم ولي اين به قيافه ام ربطي ندارد. البته دوست دارم ظاهري خوب داشته باشم و بدنم روي فرم باشد. من در اين خصوص تلاش ميكنم و خودم را با ديگران مقايسه ميكنم، اما با اين تفاوت كه اين كار را در حد طبيعي انجام ميدهم نه تا جايي كه سلامت مرا به خطر بياندازد.

آزادي، شادي و رضايت مندي امكان پذير است!

در خاتمه اجازه دهيد تا دربارة خانمي به نام مري وازيتر مطالبي را براي شما بازگو كنم. او از جمله دوندگان برجستة مسابقات المپيك بود كه بيماري بي اشتهايي عصبي داشت. چندي پيش در Sports Illustrated دربارة او مطلبي نوشته شد. او شاگردي بود كه هميشه نمرة 20 ميگرفت و با بورسيه وارد دانشگاه جورج تاون شد. به نظر ميآمد كه همه چيز مطابق ميل او پيش ميرود. اما در يك شب سرد در ماه فوريه او خود را درون رودخانة ساسكوهانا انداخت. او كه قصد خودكشي داشت جان سالم به در برد اما اكنون بر روي صندلي چرخدار محبوس است، در حالي كه از گردن به پايين فلج شده است. پس از اين تجربه او نوشت:

«در چند ماه اخير من حقايق زيادي را در ارتباط با زندگي فرا گرفته ام. يكي از اين حقايق آن است كه رضايت واقعي از طرقي كه بسياري از مردم ميكوشند تا به كمال و موفقيت برسند به دست نميآيد. براي من رضايت مندي و خرسندي با شاگرد ممتاز بودن، دوندة مسابقات قهرماني كشور بودن و يا داشتن اندامي جذاب به دست نيامد. زماني كه با خدا رابطه اي شخصي را آغاز كردم رضايت مندي واقعي را به دست آوردم؛ خدا تنها كسي است كه به من آرامش و شادي بخشيده است.»

جالبتر اين است كه مري وازيتر قبل از اينكه اقدام به خودكشي كند براي حل مشكلات خود تحت درمان روانشناسي قرار داشت. او در ادامه ميگويد: «در مورد من يك مشكل معنوي وجود داشت؛ دانستن اين حقيقت كه خداوند مرا آنگونه كه هستم ميپذيرد، به من كمك كرد تا شفا پيدا كنم. هيچكدام از روانشناسان قادر نبودند مرا درك كنند.»

من نيز مانند مري وازيتر بر اين باور هستم كه راه حل نهايي براي حل اينگونه مشكلات و يا هر مشكل ديگري، داشتن رابطه با خداوند است. حقيقتي را كه در زندگي خود به آن پي برده ام اين است كه با پرورش دادن رابطه با خداوند از طريق عيسي مسيح، طرز فكرم در مورد خودم تغيير كرده است. هر روز خداوند به من يادآوري ميكند كه نسبت به من محبت دارد، عليرغم اينكه چكار ميكنم و چه شكلي هستم. حتي زماني كه مطابق با معيارهاي خودم زندگي نميكنم، باز هم خدا مرا دوست دارد.

آيا براي شما جالب است تا دربارة داشتن رابطه با خدا بيشتر بدانيد؟ در اينجا خواهيد ديد كه چگونه ميتوانيد از همين امروز خدا را بشناسيد: شخصاً خدا را شناختن.

 

+  این صفحه را با دیگران تقسیم کنید +  چطور میتوانیم با خداوند رابطه شخصی خود را آغاز نمائیم؟